تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ | 18:37 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

خواستم این زندگی معنا کنم اما نشد

اشک را در دیده ام حاشا کنم اما نشد

خواستم تا در نگاه سرد و چشمان غمین

طرح لبخندی را بر لبِ دنیا کنم اما نشد

خواستم یک شب به جای مادری

نَم نَمِ اشکم به دل اخفا کنم اما نشد

درد و رنج زندگانی با پدر همراه شدن

خجلت و شرمندگی از چهره اش را ها کنم اما نشد

کوه هم از صبر او درهم شکست و ناله کرد

خواستم فرهاد را در منصبش احیا کنم اما نشد