آمدم با عشق مهمانت کنم..... اما نشد
خواستم با شعر عنوانت کنم ....اما نشد
عهد کردم حاجت دل را بگیرم از لبت
خواستم من بوسه بارانت کنم... اما نشد
من دخیلی بسته ام بر تار زلفان بلند
خواستم تا جان به قربانت کنم... اما نشد
تو گلی خوشبو ولی من پیش تو کمترز هیچ
خواستم لایق به گلدانت کنم...... اما نشد
تو تنت زخمی و من زخمی تر از این دردها
خواستم با عشق درمانت کنم...... اما نشد
کار مه رویان همین باشد که پیمان بشکنند
خواستم بر عهد و پیمانت کنم.... اما نشد
من شدم مجنون و آواره به شهر بیکسی
خواستم لیلای دورانت کنم ......اما نشد
من شدم سنگ صبور و هم نشین با غصه ها
خواستم در شعر پنهانت کنم .......اما نشد
دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست
گوشات به نغمهی که و چشمت به جام کیست
تصویر شاهبیت درخشان چشم تو
ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست
گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ!
زیبایی حلال تو امشب حرام کیست
من بوی گل شنیدهام از باد هرزهگرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست
من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته
غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد ، بیدار
ساقیا امشب ز درد عشق، حالے دیگرم
نغمه اے دیگر بگو من در نوایے، دیگرم
از صداے چنگ و نے دیگر نمے آیم به شوق
مطربان در ساز ،ڪوبند و هوایے دیگرم
عشق را هر عاشقے دیوانگے خوانَد ولی
عشق دیدار تو و در سر جنونے دیگرم
درد بے درمانِ عاشق را نگارش باشد و
من پےِ بے درد، درمان و طبیبے دیگرم
حالیا هرڪس رَوَد راهے ومن گمگشته ام
در سرم سوداے یار و در نشانے دیگرم.
شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره هام
شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
با هر قدم برداشتنت فاصله بین مون نشست
لحظه ای که بستی در و شنیدی قلب من شکست؟
یادت بیاد که من کی ام همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برگی بیفته سر راهت
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
ازکی داری تو دور میشی ؟! از من که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر راهت
رمقی نیست مرا، خسته شدم
خسته از فلسفه خواهش بی پایه عشق
خسته از خنده به افتادن برگی بر خاک
خسته از پیچش پیچک بر هیچ
خسته از خواهش بلبل با گل
خسته از من بودن، بنده خواهش این تن بودن
خسته از بیداری،
خسته از بیزاری
خسته از تاریکی،
و نمیدانم ها
خسته از فلسفه بود و نبود
آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست به مرداب نباشد
هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق
آن را که به دل عشق بوَد خواب نباشد
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد
چشمان تو در آینهٔ اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت
آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام
میروم باواژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام
من تمام گریه هایم را شبی...
لا به لای واژه ها خندیده امش
یاس های سفید خاطره را، پشت دیوار های دلم پنهان کردم، تا طوفان تزویر آن را نچیند ، از شب رسم مهتاب بودن را آموختم، در سکوت ، از یاد ها، ترانه سرودم ، میراث ما ، خوشه های خونین اقاقیا ست، تکرار یک رویش ، تولدی در آفرینش ، و باور اینکه عشق همیشه ناگهان می روید سکوت جایی در خلوت ما ندارد، ببین که کلمات چگونه در آغوش روح من آرمیده اند، به ستیغ بلند ترین قله ها بنگر و گام بردار ، گذشته دیگر مجالی برای عبور از ما نخواهد داشت ، پیمانت را به یاد آر...
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران.زلال که باشی، آسمان در توست
محبوب ناشناس شعرهاے من
من براے دیدن تو از شب گذشتہ ام
مرا هر صبح
در چشمهاے تابناڪ خورشید
در گلدان هایِ ڪوچڪ پشت پنجرہ
در آواز خوانے گنجشڪان از طلوع تا سحر
مرا هر صبح
در ازدحام پر تصویر شهرے مغشوش
و در خیابانهاے بے انتهاے فراق
در چشم هایِ عاشقِ عابران رهگذران
پیدایمڪن
و تو همان معجزہ ایے هستے ڪه
میشود با نوشیدن چاے صبح در ڪنارش
عالم و آدم را از یاد برد.
عشق، نه وعده میخواهد، نه دلیل
بیآنکه بخواهد، میآید و در دل مینشیند
مثل عطرِ یاسی در هوای غروب
نه فریاد میزند، نه میپرسد — فقط میماند
در نگاه، در لبخند، در نبودنها
عشق، هنرِ دیدنِ کسیست
که حتی در ناتمامترین حالتش
تمامِ تو را آرام میکند
و تو میفهمی
جهان، بینامِ او، هیچ معنایی ندارد
باز هم باغچه از غنچه ی پژمرده پر است
شهر، از مردم دلتنگ و دل آزرده پر است
گر زمین خوردم و برخاستم ای دوست! چه غم
خاک این میکده از مست زمین خورده پر است
گیرم از قصه ی این غصه هم آگاه شدم
زندگی روز و شبش از غم نشمرده پر است
بی سبب نیست که یادآور تنهایی ها است
آه از آیینه که از خاطر افسرده پر است
عشق حق داشت اگر تور نیانداخت به آب
برکه ی بخت من از ماهی دلمرده پر است
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل میگذرد ، همنفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
عندلیبان! گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاباش قدومش همه فریاد کنید
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانهٔ صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب
یاد پروانهٔ هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است مباد از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانهٔ موری ویران
خانهٔ خویش محالست که آباد کنید
کنج ویرانهٔ زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید
نه از آدمها، نه از روزمرگی، نه از خودت
یه خستگی عمیق توی دلت ریشه میزنه
از بس همهچی رو نگه داشتی
از بس لبخند زدی وقتی دلت فریاد میخواست
این روزا درست همونجام
میخندم، حرف میزنم، ادامه میدم
ولی تهِ دلم یه آشوبه خاموشه
یه بغض که نمیدونه راهش کجاست
گاهی فقط دلم یه “آغوش امن” میخواد
نه برای حرف زدن، نه برای دلداری
فقط برای ساکت شدنِ این هیاهوی بیدلیلِ درونم
من هنوز ادامه میدهم
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

تو همانی که به قصر دل من سلطانی
حاکم قلب منی خوب خودت میدانی
همه فکر و خیالم فقط اندیشه ی توست
تو همانی که در این خاطره ها پنهانی
در دلم عشق کسی نیست بجز عشق رخت
خط به خط راز مرا از نگهم می خوانی
قلبم از هر نفس تو ضربان می گیرد
همه شب در تپش جان و دلم مهمانی
شدم انگشت نمای همه ی مردم شهر
همه گویند که دیوانه و سر گردانی
حکم کن ای شه احساس دل عاشق من
حاکم عشقی و این را به یقین می دانی
گاهی لب های خندان بیشتر از
چشم های گریان”درد”می کشند
" پایِ “معرفت که میاد وسط
“دستِ “خیلیا کوتاه میشه
یادت باشه همیشه خودتو
بنداز تا بگیرنت
اگه خودتو بگیری میندازنت
مرد ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم
اونایی بودن که بعد اشتباهشون گفتند :
معذرت میخوام ...!
مزرعه را موریانه خورد
ولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم
آنهایی که در زندگیت نقشی
داشته اند را دوست بدار
نه آنهایی که برایت نقش بازی کرده اند
" زمان” وفاداری آدما رو ثابت میکنه نه “زبان”
دنيا نه اينكه جاىِ مرا جز قفس نكرد
از مكر آب و دانه ى خود نیز بس نكرد
اين كاروان عمر به چاهِ سكوت رفت
بانگى براى دل خوشىِ ما جرس نكرد
پاييز برگ برگ مرا از تنم تكاند
هرگز بهار ديدن من را هوس نكرد
در من خيال نشه ى اين زندگى نبود
اما لب از شراب جدا يك نفس نكرد
ما را ببين چه ساده به دستان مرگ داد
لعنت به روزگار كه پرواى كس نكرد
ما عمر خود به پاىِ اميدش گذاشتيم
أفسوس سهم ما به جز از خار و خس نكرد
ما آرزو کردیم و نپذیرفتیم
که قرار نیست به تمام آرزوهامان برسیم
ما آدمها را دوست داشتیم
و نپذیرفتیم که قرار نیست
همه دوستمان داشته باشند
ما روزهای خوب میخواستیم
و نپذیرفتیم که قرار نیست
تمام روزها خوب باشند
و هر روز غمگینتر شدیم
گاهی برای رسیدن به آرامش
باید پذیرفت
باید قبول کرد و ناممکنها و نشدنیها را
به رسمیت شناخت
و توقع زیادی نداشت
گاهی برای رسیدن به آرامش
باید از خیلی چیزها گذشت
من نشسته
در آن کوچهٔ خلوت
سرشار ازخاطره
سرو سبز، بلند قامت
گو ئی ایستاده
در سودای نوری
هر دو در انتظار طلوعی
من در انتظار حضور گامی
که گوید به کلامی
خانهٔ من کجاست
کوچهٔ من کجاست
بر سینه ام مزن نفسم وا نمیشود
این قلب ایستاده و احیا نمیشود
رودی که رفت در پی مرداب هرزه خواه
هرگز شریک بستر دریا نمیشود
ما را بزرگ کرد غمت، گرچه سوختیم
قو تا کمال خویش که زیبا نمیشود
مجنون چه دید در شب چشمان او؟
که گفت خورشید مثل دیده لیلا نمیشود
از ماجرای سیب و فریباییش چه سود؟
جز غم نصیب آدم و حوا نمیشود
دنیا تو را نخواست کنارم ولی چه غم؟
یک روز عشق ما نیز افسانه میشود
سوگند بر لبت که پر از شکوه ام ولی
اسرار عاشقانه که افشا نمیشود
داغت لمیده بر دل من با خیال تخت
راحت چنان که تا به ابد پا نمیشود
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش…
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت…
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار…
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود

یك سبد آیینه در چشم سیاهت داشتی
غربت دیرینه در افسوس و آهت داشتی
بی پناه ای زخم خورده از خزان سوت و كور
از همین رویا شبم را در پناهت داشتی
یاد لحن خیس چشمانت بخیر ای آشنا
كوره راه بغض را در پیش راهت داشتی
با مرور خاطراتت در غروب آرزو
یك پل آبی همیشه در نگاهت داشتی
كاش هنگام جدایی جای صدها مرثیه
یك سبد آیینه در چشم سیاهت داشتی
خـسـتـه ام
کـمـی هـم بـیـشـتـر… فـراتـر از تـصـورت…
سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش…
تـا بـه حـال نـمـیـدانـم،
دیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـای من را یـا نـه…؟
بـغـض فـرو خـورده در گـلـویـم
بـهـانـه گـیـری هـای دل بـی قـرارم
و یـا…غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم،…
کـه بـه خـدا قـسـم،
هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد…
باهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم . . .
.: Weblog Themes By Pichak :.
