تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 8:16 | نویسنده : ༒•HAMID•༒
دنيا نه اينكه جاىِ مرا جز قفس نكرد
از مكر آب و دانه ى خود نیز بس نكرد
اين كاروان عمر به چاهِ سكوت رفت
بانگى براى دل خوشىِ ما جرس نكرد
پاييز برگ برگ مرا از تنم تكاند
هرگز بهار ديدن من را هوس نكرد
در من خيال نشه ى اين زندگى نبود
اما لب از شراب جدا يك نفس نكرد
ما را ببين چه ساده به دستان مرگ داد
لعنت به روزگار كه پرواى كس نكرد
ما عمر خود به پاىِ اميدش گذاشتيم
أفسوس سهم ما به جز از خار و خس نكرد
.: Weblog Themes By Pichak :.
