تاريخ : پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ | 11:38 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

فریاد مرا گرچه سرانجام شنیدی

ای دوست! به داد دل من دیر رسیدی

از یاد ببر قصه‌ی ما را هم از امروز

درباره‌ی ما هرچه شنیدی نشنیدی

آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم!

انگار نفهمیدی و انگار ندیدی

ای نی چه کشیدی مگر از خلق که هر دم

ما آه کشیدیم، تو فریاد کشیدی

گیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود!

خوش باش که یک چند در این راه دویدی



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 7:39 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | 8:26 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

گفتم شعاع چشمت راهِ سرابِ عشق است

گفتا که برنگردد هرکس خرابِ عشق است

گفتم بـه گِرد رویـت، پـروانـه می زند پـر

گفتا که بال و پرها باز ازشتاب عشق است

گفتم لبـت همـانـا، انگـورِ صادراتی ست

گفتا اگـر بـدانی شط ِ شـرابِ عشق است

گفتم کـه تاب زلفـت مجنـون کند صبا را

گفتا به نازِ لیلی، در پیچ وتابِ عشق است

گفتم کـه "ماه من شو" از چهره پرده بردار

گفتا که‌ روی خوبان زیرِ نقابِ عشق است

گفتم که شعرِ حافظ آتش بـه جانم افکند

گفتا بگو که خواجه عالیجنابِ عشق است



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 12:8 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

به پیران سر به کوی عاشقی رندانه خواهم شد

به سودای پری رویی ز سر دیوانه خواهم شد

چنین کاندر زبان خلقی گرفتندم به بیهوده

به شهر و کو به بدنامی دگر افسانه خواهم شد

برو، ناصح، چه ترسانی مرا از طعنه مردم؟

صلاح از من چه می جویی که در می خانه خواهم شد

به خاک پای او پیمان ببستم با سگ کویش

رود گر سر درین پیمان ازین پیمانه خواهم شد

به دام زلفش افتادم ز دست خال و خط او

چو من مرغی چه دانستم که صید دانه خواهم شد

به شهر امروز آن دلبر چو شد شهره به دلجویی

به عشقش داده دین و دل کنون مستانه خواهم شد

به رسوایی و قلاشی چو خسرو آشنا گشتم

ز عقل و مصلحت آخر به کل بیگانه خواهم شد



تاريخ : شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 10:0 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

زدستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم



تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 10:2 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری"

خنده گاهی به لبم هست ، ولی اجباری

تازه فهمیده ام این عشق که میگفتی چیست

دل که بردی ، ندهی دل ، بدهی آزاری

نیست جز یادِ تو در فکر و دلم هیچ کسی

نیست جز رایحه ات در نفسم یک نفسی

مزن آتش به پر و بال و دلِ سوخته ام

که به مهرِ تو فقط چشم و نظر دوخته ام

به تو سوگند ، که من جز تو ندارم یاری

من که دل دادم و گفتی ؛ تو فقط دلداری

روز و شب فکر من این بود تو یارم باشی

سعی باطل شدم و نیست دگر اصراری



تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 9:39 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

قهوه را با شیروشکر، تلخ و شیرین دوست دارم

چهره را با اشک و خنده، شاد و غمگین دوست دارم

راکد و آرام چون مرداب بودن را نخواهم

زندگی را موج‌گون، بالا و پایین دوست دارم

گرچه یکرنگی شبیه قوی زیبا جلوه دارد

قاب دنیا را چنان طاووس، رنگین دوست دارم

امتحان زندگی سخت است اما سختی‌اش را

در کنار لذت تفریح و تمرین دوست دارم

تلخ و شیرین، شاد و غمگین می‌رسد هنگام رفتن

مرگ را چون خواب آرامی به بالین دوست دارم



تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | 11:6 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

می تـوانی بـا نگاهی در دلم غوغـا کنی

بـاز ایـن آرامِ عـاشق پیشه را رسوا کنی

میتوانۍیک نفس باران شوی برخاکِ دل

تا که سامانم شوی باز این دلم احیا کنی

می تـوانی بعدِ آن آوارگی هـا یک شبی

سر بـه دامـانـم گذاری رازِ دل افشا کنی

میتوانی همسفر بامن شوی تا مرزِ عشق

تا کمی آرامشت را نـزدِ مـن پیدا کنـی

می توانی مُلکِ دل را با محبت جانِ من

تا ابـد شیرین به نامت با سند امضا کنی



تاريخ : سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ | 9:30 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

من شعر می گویم ولی شاعر تو هستی

پای مرا بر گیسوانت سخت بستی

بت ساختم از چشمهایت می پرستم

اما تو یک بت ساز دیگر می پرستی

راه گریزی نیست در دام تو هستم

صیاد جانم بر سرم بگذار دستی

رعناترین آهوی زیبای منی تو

خوش آمدی محبوب من بردل نشستی

دیوانه با آزاده بودن فرق دارد

گفتی که یک دیوانه ام یک دل شکستی

دیوانه ام در مکتب میخانه ی تو

یک نکته گفتی از هزاران درس مستی

آنگاه که عاشق شدی ، دل داده هستی

وقتی که دل دادی تو از هر بند رستی



تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ | 8:50 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو … برو … بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی … او زمین … من آسمان

بر او بتاب زآنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 9:17 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

اشکالی ندارد که غرق شوی

اشکالی ندارد که غمگین باشی

اشکالی ندارد که به اعماق ماجرا برسی و

از عمق، به سطح نگاه کنی

غرق شو، بشکن، زمین بخور

ناامید شو اما کسی باش که وقتی که هیچ‌ کس فکرش را نمی‌کرد،.. خودش را نجات می‌دهد

کسی که وقتی همه از غرق شدنش مطمئن بودند

از قعر آب، بیرون می‌جهد

کسی که شکست و سیاهی و اندوه را به زانو در می‌آورد

گاهی باید به قعر تاریکی و ظلمت برسی تا نور را پیدا کنی

باید عمیقا بشکنی تا درست‌تر به هم پیوند بخوری

به تاریکی مطلق که رسیدی، اندوهگین نشو

دلسرد نباش، منتظر نمان

خوب نگاه کن و ببین نور از کجا می‌تابد.



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۴۰۴ | 0:0 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم

تا دارمت، نگاه به مردم نمی کنم

در گیر و دار تلخ رسیدن به عشق

حتی به جان خویش،ترحم نمی کنم

این فصل پا به ماه غمی ژرف گونه بود

هرگز به این بهار تبسم نمی کنم

من در بهشت عشق تو ادم شدم، ولی

خود را خراب خوردن گندم نمی کنم

ای بهترین بهانه برای نمردنم

دیگر تو را میان غزل گم نمی کنم



تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 7:22 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

مشب غم تو در دل دیوانه نگنجند

گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه مرا باش

با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

حتی به غزل‌های غریبانه نگنجد



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 8:11 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست

خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست

خوش منزلی است عرصه ی روی زمین دریغ

کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

زنهار اختیار مکن بهر منزلی

کانجا بدست هیچکس اختیار نیست



تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ | 8:23 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست



تاريخ : دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 9:11 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

ساعت ۲ بامداد بود که راننده تاکسی برای آخرین سرویس شبش به آدرسی در یک محله قدیمی رسید. بوق زد، اما کسی بیرون نیامد. دوباره بوق زد. خسته بود و می‌خواست برود خانه بخوابد، اما چیزی در دلش گفت کمی صبر کند.

از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد. صدای پیرزنی ضعیف از پشت در شنیده شد: «چند لحظه صبر کنید، دارم میام.»

در باز شد. پیرزنی ریزنقش با لباسی مرتب اما قدیمی که انگار متعلق به ۵۰ سال پیش بود، جلوی در ایستاده بود. یک چمدان کوچک هم کنار پایش بود.

پیرزن با لبخند گفت: «پسرم، می‌شه چمدونم رو بذاری توی ماشین؟ من توانش رو ندارم.»

راننده چمدان را گذاشت و کمک کرد پیرزن سوار شود. پیرزن آدرسی داد و گفت: «لطفاً از مرکز شهر برو، عجله‌ای ندارم.»

راننده گفت: «مادرجان، اون مسیر خیلی طولانیه، کرایه‌ت زیاد می‌شه.»

پیرزن با صدایی آرام گفت: «اشکالی نداره پسرم... من دارم می‌رم خانه سالمندان. دکتر گفته زیاد وقت ندارم. این آخرین باریه که شهرم رو می‌بینم.»

راننده خشکش زد. دستش را آرام برد و تاکسی‌متر را خاموش کرد.

«هر جا دوست داری بگو ببرمت مادر.»

آن شب، آن‌ها دو ساعت در خیابان‌های خلوت شهر چرخیدند.

پیرزن ساختمانی را نشان داد که قبلاً آنجا منشی بود. جلوی خانه‌ای ایستادند که او و همسر مرحومش سال‌های اول زندگی‌شان را آنجا گذرانده بودند. حتی جلوی یک پارک قدیمی توقف کردند و او چند دقیقه در سکوت به تاب‌ها نگاه کرد و اشک ریخت.

وقتی اولین اشعه‌های خورشید در آسمان پیدا شد، پیرزن گفت: «خسته‌شدی پسرم، دیگه بریم.»

وقتی به جلوی آسایشگاه رسیدند، دو پرستار منتظر بودند. راننده چمدان را تا داخل برد.

پیرزن کیف پولش را درآورد و پرسید: «چقدر می‌شه؟»

راننده گفت: «هیچی.»

پیرزن گفت: «اما تو زحمت کشیدی، باید نون ببری خونه.»

راننده خم شد، دستان چروکیده پیرزن را بوسید و گفت: «مسافر زیاده مادر، اما امشب من مسافر خدا بودم.»

پیرزن با چشمانی تر گفت: «تو لحظات آخر یک پیرزن رو رنگی کردی. خدا به زندگیت رنگ بده.»

راننده در را بست و رفت. آن روز دیگر مسافری سوار نکرد. او تمام روز در خیابان‌ها چرخید و به این فکر کرد که اگر آن بوق آخر را نمی‌زد و می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟

ما همیشه منتظر لحظات بزرگ و پر سروصدا هستیم تا زندگی کنیم، غافل از اینکه گاهی بزرگ‌ترین لحظات زندگی، در سکوت و یک مهربانی ساده پنهان شده‌اند.

نکته اخلاقی:

هیچ‌وقت برای مهربانی کردن عجله نکنید، شاید آن شخص در حال تجربه آخرین لحظات زندگی‌اش باشد.

ما انسان‌ها تنها خاطره‌ای هستیم که از هم باقی می‌مانیم؛ سعی کنیم خاطره‌ی شیرینی باشیم.