تاريخ : دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 9:11 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

ساعت ۲ بامداد بود که راننده تاکسی برای آخرین سرویس شبش به آدرسی در یک محله قدیمی رسید. بوق زد، اما کسی بیرون نیامد. دوباره بوق زد. خسته بود و می‌خواست برود خانه بخوابد، اما چیزی در دلش گفت کمی صبر کند.

از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد. صدای پیرزنی ضعیف از پشت در شنیده شد: «چند لحظه صبر کنید، دارم میام.»

در باز شد. پیرزنی ریزنقش با لباسی مرتب اما قدیمی که انگار متعلق به ۵۰ سال پیش بود، جلوی در ایستاده بود. یک چمدان کوچک هم کنار پایش بود.

پیرزن با لبخند گفت: «پسرم، می‌شه چمدونم رو بذاری توی ماشین؟ من توانش رو ندارم.»

راننده چمدان را گذاشت و کمک کرد پیرزن سوار شود. پیرزن آدرسی داد و گفت: «لطفاً از مرکز شهر برو، عجله‌ای ندارم.»

راننده گفت: «مادرجان، اون مسیر خیلی طولانیه، کرایه‌ت زیاد می‌شه.»

پیرزن با صدایی آرام گفت: «اشکالی نداره پسرم... من دارم می‌رم خانه سالمندان. دکتر گفته زیاد وقت ندارم. این آخرین باریه که شهرم رو می‌بینم.»

راننده خشکش زد. دستش را آرام برد و تاکسی‌متر را خاموش کرد.

«هر جا دوست داری بگو ببرمت مادر.»

آن شب، آن‌ها دو ساعت در خیابان‌های خلوت شهر چرخیدند.

پیرزن ساختمانی را نشان داد که قبلاً آنجا منشی بود. جلوی خانه‌ای ایستادند که او و همسر مرحومش سال‌های اول زندگی‌شان را آنجا گذرانده بودند. حتی جلوی یک پارک قدیمی توقف کردند و او چند دقیقه در سکوت به تاب‌ها نگاه کرد و اشک ریخت.

وقتی اولین اشعه‌های خورشید در آسمان پیدا شد، پیرزن گفت: «خسته‌شدی پسرم، دیگه بریم.»

وقتی به جلوی آسایشگاه رسیدند، دو پرستار منتظر بودند. راننده چمدان را تا داخل برد.

پیرزن کیف پولش را درآورد و پرسید: «چقدر می‌شه؟»

راننده گفت: «هیچی.»

پیرزن گفت: «اما تو زحمت کشیدی، باید نون ببری خونه.»

راننده خم شد، دستان چروکیده پیرزن را بوسید و گفت: «مسافر زیاده مادر، اما امشب من مسافر خدا بودم.»

پیرزن با چشمانی تر گفت: «تو لحظات آخر یک پیرزن رو رنگی کردی. خدا به زندگیت رنگ بده.»

راننده در را بست و رفت. آن روز دیگر مسافری سوار نکرد. او تمام روز در خیابان‌ها چرخید و به این فکر کرد که اگر آن بوق آخر را نمی‌زد و می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟

ما همیشه منتظر لحظات بزرگ و پر سروصدا هستیم تا زندگی کنیم، غافل از اینکه گاهی بزرگ‌ترین لحظات زندگی، در سکوت و یک مهربانی ساده پنهان شده‌اند.

نکته اخلاقی:

هیچ‌وقت برای مهربانی کردن عجله نکنید، شاید آن شخص در حال تجربه آخرین لحظات زندگی‌اش باشد.

ما انسان‌ها تنها خاطره‌ای هستیم که از هم باقی می‌مانیم؛ سعی کنیم خاطره‌ی شیرینی باشیم.