تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ | 4:22 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

فرانتس کافکا در ۴۰ سالگی که هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، در حال قدم زدن در پارکی در برلین با دختر کوچکی که در حال گریه کردن بود برخورد کرد زیرا عروسک مورد علاقه خود را از دست داده بود دختر کوچولو و کافکا به دنبال عروسک گشتند ولی بی نتیجه بود.کافکا به او پیشنهاد داد که روز بعد ‏دوباره همانجا ملاقات کنند و با هم به دنبال عروسک بگردند.
روز بعد، کافکا که هنوز عروسک را پیدا نکرده بود، نامه‌ای را به دختر کوچک داد که توسط عروسک نوشته شده بود: «لطفاً گریه نکن، من برای دیدن دنیا به سفری رفته‌ام».
درباره‌ سفر و ماجراهایم برایت می‌نویسم. بدین ترتیب داستانی آغازشد ‏که تا پایان عمر کافکا ادامه یافت.
کافکا در طول ملاقات‌هایشان، نامه‌های عروسک را که با دقت نوشته شده بود، همراه با ماجراها و مکالمه‌هایی می‌خواند که دختر کوچک آن‌ها را شایان ستایش می‌دانست.
در نهایت کافکا عروسک را به او بازگرداند (یکی خرید) که گویی به برلین بازگشته بود.
‏دخترک گفت: «اصلاً شبیه عروسک من نیست» سپس کافکا نامه دیگری به او داد که عروسک در آن نوشته بود: «سفرهای من، مرا تغییر داده» دختر بچه عروسک جدید را در آغوش گرفت و خوشحال شد
سال بعد کافکا درگذشت.
سال‌ها بعد، دختر کوچکی که اکنون بالغ شده بود، ‏پیامی را در داخل عروسک پیدا کرد در نامه کوتاهی که کافکا آن را امضا کرده بود، نوشته بود: «هر چیزی که دوست داری احتمالاً از دست می‌رود، اما در نهایت عشق به گونه‌ای دیگر باز خواهد گشت.»



تاريخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ | 4:47 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند



تاريخ : پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ | 5:25 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ | 4:18 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

شب که در خلوت اندیشه تمنای تو بود

گل داغ دلِ من، انجمن آرای تو بود

جلوه در آینه‌ام پرتو رخسار تو داشت

سینه آتشکده‌ی حسن دلارای تو بود

کفر و دین را به کسی فتنه‌ی چشمت نگذشت

در سواد حرم و بتکده غوغای تو بود

مژه بر هم نزدم آینه‌سان در همه عمر

بس که در دیده‌ی من ذوقِ تماشای تو بود

باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریخت

مستی ما همه از جامِ مصفای تو بود

دلِ شیدا شده‌ام داغِ تولای تو داشت

سر سودا زده‌ام خاک کف پای تو بود

گل باغِ نظرم، غنچه‌ی سیراب تو شد

سرو و بستان دلم قامت رعنای تو بود

گوهر عاشق سرگشته و معشوق یکی‌ست

در حقیقت من و ما، موجه‌ی دریای تو بود

نشئه‌ها داشت حزین، سجده‌ی مستانه‌ی تو

درد میخانه مگر، خاکِ مصلای تو بو



تاريخ : سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ | 4:49 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت

صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت

هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد

روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت

وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود

سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت

ای کم از زن! فکر مرکب در طریق کعبه چیست

این بیابان را به پهلو رابعه غلطید و رفت

گریه می آید به منصورم که در دار فنا

گفت چندین حرف حق، یک حرف حق نشنید و رفت

(سیر معراج فنا را قوتی در کار نیست

چون شرر می باید اندک همتی ورزید و رفت)

صائب آمد در حریمت با دل امیدوار

شد به صد دل از امید خویشتن نومید و رفت



تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ | 6:38 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها!
خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست



تاريخ : یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ | 5:36 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بیـــاید بیایـــد به میــــــدان خـــــــرابــات

مترسید متـــــرسیـــد ز حــوریان خربات

شهنشاه شهنشـــــاه یکی بـزم نهاده اســت

بگـــوئید بگـــوئید به رنــــدان خـــرابـات

همه مست در آید در این قصر در آیـــــد

که سلطان سلاطین شــــده مهمان خرابات

همـــه مست و خرابید همـــه دیده پر آبیـد

چو خورشید بتـــابید بر ایـــــوان خرابات

همه دیده و جانند همـــه لطف و امــاننـــد

همه سرو رواننــد به بستان خـــرابــــات

در آئیــد در آئیــــد مترسیــد مترسیـــــــد

گنهکار ببخشیـــد بـــه سلطـــان خــرابات

چون آن خواجه وفا کرد همه درد دواکرد

گنهکـــار رها کـــرد سلیمـــــان خـرابـات

زهی امــر رهایی زهــی بزم خـــــدایــی

زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات

زهی مفخر تبریز زهی شمس شکر ریــز

که بر رانذ فرس را سوی ایوان خرابـات



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ | 4:23 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

اندوهت را با من قسمت کن
شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می‌زند و می‌گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی

می‌توانیم به ساحل برسیم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره‌های تازه برون جسته مرجان
حمله‌ور گردیم

تو غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
در سبخ‌زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی‌ایمانی
بیشه‌ای انبوه از خنجر برخیزد



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵ | 4:44 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بین من و تو فاصله هایی ست ندیده
در هرقدمش زخم زبانی نشنیده
بنشین و بیندیش هنوز اول راه است
برگشت ندارند نفس های بریده

ناگاه تر از شعر صدا می زنی ام تا
پروازکند این من در خویش تنیده
من مات که با این همه تعجلیل چه باید
پاسخ بدهم ؟ پیک به تاخیر رسیده

نه بال و پری با من ازآن روح پرنده
نه جاذبه ای با من از این جسم تکیده
با معجزه ی خواب هم این پیرزمانی ست
از این همه گل رایحه ای نیز نچیده

یک آن به خودت فکر کن و بهت خلایق
با هم قدمی با من پیرانه خمیده
شاید که بخندی به من و باورم اما
وقتی که غروبم من و وقتی تو سپیده

وقتی خبرت نیست یکی مثل تو عاشق
یک عمر به پای من و شعرم چه کشیده
باید که به تلمیح ، نه ، باید به صراحت
فریاد کنم از سرتان هوش پریده



تاريخ : پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵ | 3:58 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست

این شب آویختگان را چه ثمر مژدهٔ صبح
مرده را عربدهٔ خواب شکن حاجت نیست

ای صبا مگذر از اینجا که در این دوزخِ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست

لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست

سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست



تاريخ : چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ | 3:58 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بی تو در خلوت شبهای غزل میمیرم

بخدا حس غریبی شده دامنگیرم

طرح لبخند تو را بر دل خود نقش زدم

گرچه با قافیه ی بوسه تو درگیرم

پر شده شعر من از زمزمه ی دلتنگی

من که بازیچه ی دست تو و این تقدیرم

خسته ام پای غزلهای خودم می فهمی

من همان نقش دل آرای تو در تصویرم

یوسف مصر دلم باش که در هر رویا

بی ریا تر بکنی در غزلی تعبیرم

همه ی دلخوشی ام یک غزل از چشم تو شد

من همانم که به یک پلک تو جان می گیرم

غم مخور دوره ی هجران که به پایان برسد

می نویسم غزلی تا که کند تفسیرم

در حریم دل تو شوق غزل دارم

بی جهت نیست که از حادثه ها دلگیرم



تاريخ : سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ | 4:24 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

به روی خندهٔ مردم مکش چاک‌گریبان را

به برق ناله آتش در بهار رنگ و بو افکن

چو شبنم آبرویی نیست اینجا چشم‌گریان را

براین محفل نظر واکردنم چون شمع می‌سوزد

تبسم در نمک خواباند این زخم نمایان را

کفی افشانده‌ام چون صبح لیک از ننگ بیکاری

به‌وحشت دسته می‌بندم شکست رنگ امکان‌را

به عرض ناز معشوقی‌کشید ازگریه‌کار من

سرشک آخر سرانگشت حنایی‌کرد مژگان را

نقاب از آه من بردار و چاک دل تماشاکن

حجابی نیست جزگرد نفسها صبح عریان را

غباری دیده‌ای دیگر ز حال ما چه می‌پرسی

شکست آیینه پرداز است رنگ ناتوانان را

ز محو جلوه‌ات شوخی سر مویی نمی‌بالد

نگه در دیدهٔ آیینه خون شد چشم حیران را

زگرد رنگ این‌گلشن‌، نبود مکان برون جستن

به رنگ صبح آخر بر خود افشاندیم دامان را

ز بینایی‌ست از خار علایق دامن فشاندن

نگاه آن به‌که بردارد ز ره خویش مژگان را

درین‌گلشن به این تنگی نباید غنچه‌گردیدن

چوگل یک چاک دل واشو به‌دامن‌کش‌گریبان را

مجو از هرزه ‌طبعان جوهر پاس نفس بیدل

که حفظ بوی خود مشکل بودگلهای خندان را



تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ | 4:53 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها