تاريخ : یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 12:12 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست
می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه

مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست


برچسب‌ها: یداللهی, افشین, قصه, خسته

تاريخ : شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 11:48 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم

دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام


برچسب‌ها: نادرپور, نادر, پیکرتراش, شیوا

تاريخ : جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ | 11:42 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوش

در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم

مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم

سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم

در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم

آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم

گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم

من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم


برچسب‌ها: سهیلی, مهدی, آسمان, دلخوش

تاريخ : پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ | 7:13 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

اگر برای تو شعری بخوانم
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقتی که من دیگر نباشم
یا وقتی که میان ما دیگر عهدی نباشد
شعر من می ماند
عاشقانت تو را ترک می کنند
اما شعر من
همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعری بخوانم
شعری از اعماق وجودم
که مرا به یاد تو آورد
شعری که همیشه با تو زندگی کند
و جاودانه بماند


برچسب‌ها: رستمی, محمدعلی, شعر

تاريخ : سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ | 10:49 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من !

شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان

تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها


برچسب‌ها: عسکری, حامد, شهریور, ییلاق

تاريخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ | 10:21 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست


برچسب‌ها: رهی, معیری, بهشت آرزو, شیوا

تاريخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۴۰۵ | 3:37 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

از پر پیراهن تو، پر پر و بال می شوم

در شب یلدایی تو، صاحب روز می شوم

صاحب تحویل شب اول سال می شوم

در قفس ابری شب، ماه اسیر بوده ام

با تو رهاتر از همه، ماه هلال می شوم

با تو زلال می شوم، پر پر و بال می شوم

شعر محال می شوم، بر این روال می شوم

تا ملکوت جذبه ات، شبانه راه می روم

چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم

خاصیت سروده ها، تمام خواستن نبود

برای از تو دم زدن، شعر محال می شوم

جز غزل شیشه ای ام، شعر مرا سنگ بدان

چون پس از این شاعر تو، بر این روال می شوم


برچسب‌ها: شهیار, قنبری, شب یلدا, غزل