تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 3:21 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

سه تارم ، راست میگوید ، کمی ناکوک و بد حالم

مخالف میزنم ، زیرا ، مخالف گشته اقبالم

دلم می خواهد امشب را در آوایش رها باشم

ولی افسوس دلتنگم ، ولی افسوس بی بالم

اسیر اشک نافرمان ، اسیر بغض حرمانم

گلو را می فشارد دل ، پر از قیلم ، پر از قالم

نه آهی و نه سودایی ، نه شوری و نه غوغایی

دل آرایی ندارم تا که پرسد حال و احوالم

به دامان تو افتادم ولی دامن کشی کردی

خدایا عاشقی کن تا ...بفهمی از چه مینالم..


برچسب‌ها: سه تار, عاشقی, عشق, ناکوک

تاريخ : جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ | 2:35 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند


برچسب‌ها: شاملو, عابر, خلوت, شیوا

تاريخ : پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 3:3 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام


برچسب‌ها: مشیری, فریدون_شب, شیوا

تاريخ : چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 0:31 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بگذر از نی من حکایت میکنم

وز جدایی ها شکایت میکنم

نی کجا این نکته ها آموخته ؟

نی کجا داند نیستان سوخته؟

بشنو از من بهترین راوی منم

راست خواهی هم نی و هم نی زنم

نشنو از نی نی حصاری بیش نیست

بشنو از دل دل حریم دلبریست

نی چو سوزد خارو خاکستر شود

دل چو سوزد خانه دلبر شود


برچسب‌ها: نی, نیستان, حکایت, شیوا

تاريخ : سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ | 2:0 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بیا گاهی به خودت دروغ بگو
چند دروغ ساده
مثل
من خوبم
آرامم، خوشحالم
بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس
خواهر ، خواستن ، خواهش را بدون " واو " بنویس
ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس
و ببین که آب از آب تکان نمی خورد
که زندگی راه خودش را می رود
که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد
اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن
توی کوچه علی چپ قدم بزن
راه برو سوت بزن
نگو یکبار باختم تعطیل
دیگر بازی نمی کنم
زندگی با این باختن ها
این افتادن ها
زمین خوردن هاست که زندگی می شود
خطر کن بی پروا
سر چیزهای بزرگ زندگی
کارت، اعتبارت ، جانت حتی ، این همه احتیاط که چه ؟
که خط نیفتد روی شیشه ی دلت
بیا یک بار بی هدف، بی نقشه ، بی قطب نما راه بیفت ، بی توشه حتی، برو بباز
نترس، بازی کن ، آن قدر تا چیزی برای باختن نماند
تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح
باور کن زمین خوردن جزیی از زندگیست
بازی کن ، مردانه بمیر

گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد


برچسب‌ها: دروغ, بازی, هدف

تاريخ : دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 0:5 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

این ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوست‌ات دارم
و کاری از دستم بر‌نمی‌آید


برچسب‌ها: رسول یونان, پنجره, قاب

تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 0:38 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

«داستایوفسکی در "شب‌های روشن" تصویرِ آدم‌هایی را می‌کشد که در خیالِ خودشان زندگی می‌کنند چون واقعیت بیش از حد

زمخت است.

ما همیشه منتظریم. منتظرِ شنبه، منتظرِ پایانِ ماه، منتظرِ کسی که بیاید و حفره‌های روح‌مان را پر کند. اما تلخیِ ماجرا اینجاست که

زندگی، همان لحظاتی است که ما در حالِ "منتظر بودن" از دست‌شان می‌دهیم.

هیچ منجیِ بیرونی در کار نیست. اگر خانه‌ات تاریک است، خودت باید چراغ را روشن کنی. انتظار، فقط فاصله‌ی بینِ تولد و مرگ را

طولانی‌تر نشان می‌دهد، نه پربارتر..



تاريخ : شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ | 4:43 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

از آسمان ابري ام تقدير مي بارد

يعني - دل من سرنوشت مبهمي دارد

دستم که عمري بي طرف بود از تو ،بعد از اين

دیگر نمي خواهد که آسان دست بردارد

مانند من در رفتن و ماندن دو دل هستي

آري،تو هم ، بي من دلت طاقت نمي آرد

من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من

تنها تو هستي آنکه بايد گام بگذارد

چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را

پيش خودش ، راه عبور تو مي انگارد

اين کوچه گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر

مي خواهد اما ، خويش را در دست تو بسپارد

تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نيز

با انعکاس گام هر گام تو بشمارد


برچسب‌ها: مهدی, سهیلی, تقدیر, کوچه ی بی عابر

تاريخ : جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ | 5:45 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام


برچسب‌ها: معیری, رهی, اشک

تاريخ : پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 2:42 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بدون تو گریستم

تمام شب ها را

تمام روزها را

نمی توانم برای تو سالگردی بگیرم

تمام تاریخ عزادار توست

تمام روزها

خورشید را ندیدم بعدتو

پشت ابرها مانده بود

مرا هم بسوی خودت دعوت کن

زمین یخ کرده است

مردم سالهاست صبح را ندیده اند

تا اشکهای من هست

دریاها خروشانند


برچسب‌ها: نزار قبانی, شب, خورشید, زمین