تاريخ : جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ | 4:36 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بندِ سَرِ زلفِ نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردن یاری بوده است

*******

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید:
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

*******

این قافله عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

*******

ای چرخ فلک! خرابی از کینهٔ توست

بی‌دادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست

ای خاک! اگر سینهٔ تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست

*******

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد

وآن تازه‌بهارِ زندگانی دی شد

آن مرغِ طَرَب که نام او بود شَباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد!


برچسب‌ها: خیام, رباعیات, قافله عمر, چرخ وفلک