تاريخ : یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 10:7 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

بیا باران که اینجا یک نفر تنها و غمگین است
شکسته دل، اسیر خاطراتی تلخ و شیرین است

بیا باران، تداعی کن برایم بودنش را باز
صدای نم نمت یادآور یک عشق دیرین است

تو می باری و می آید هوای او که دیگر نیست
هوایی که تنفس کردنش درمان و تسکین است

بگو باران! هم اکنون مثل من، او هم در این بزم است؟
بخوان در گوش او نم نم، که داغش سخت و سنگین است

بگو او هم بیاید زیر چترِ خیس و زیبایت
از این پس وعده ی ناممکنِ دیدارمان این است

تو می آیی دوباره، او ولی دیگر نمی آید
ببین ای حضرت باران که این قصه چه غمگین است

می آمیزد به هم، گرمای اشک و سردی ات باران!
نیا دیگر،نیا... هر قطره ات میدانی از مین است


برچسب‌ها: گلشن, حمیدرضا, باران, یار