تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ | 3:13 | نویسنده : ༒•HAMID•༒

اهل آبادي در خواب
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم
باغ همسايه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب کوزه آب
غوک ها مي خوانند
مرغ حق هم گاهي
کوه نزديک من است : پشت افراها ، سنجدها
و بيابان پيداست
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست
نيمه شب با يد باشد
دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود
ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب
ياد من باشد ، هر چه پروانه که مي افتد در آب ، زود از آب در آرم
ياد من باشد کاري نکنم ، که به قانون زمين بر بخورد
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است


برچسب‌ها: اهل آبادی, روستا, شیوا